تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو ......

وقتی که دارم حرفهایی دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه ... اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی .... اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم . اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه به یاد توست حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن .... همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 3:44 |

طره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا میگفت از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره رالیاقت دریانیست.قطره عبور کردوگذشت.قطره ایستادومنجمدشد.قطره روان شدو راه افتادوبه اسمان رفت هربار چیزی تازه ازعشق ورنج وصبوری اموخت.تاروزیکه خدا گفت:امروز روز توست روز دریا شدن وخدا قطره رابه دریا رساند.قطره دریارا چشیدوطعم دریا شدن را.روز دیگرقطره به خدا گفت:ازدریا بزرگتر هم هست.خدا گفت:اری هست .قطره گفت:پس من ان را میخواهم.بزرگترین را بینهایت را.خداقطره را برداشت ودرقلب ادم گذاشت وگفت:این بینهایتاست. ادم عاشق بود ودنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را در ان بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.قطره از قلب عاشق عبورکرد ادم همه ی عشقش راتوی قطره ریختو وقنی قطره از چشم عاشق چکیدخدا گفت:حالا تو بینهایتیچون که عکس من در اشک عاشق است

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 3:42 |

می ترسم و هنوز هم قلبم بیقراره كه نكنه شاید دنیا بهم امون نده و بخواد چشمامو به زور ببنده و نذاره به او كه نفسهای زندگیمو ازش دارم ،به او كه وجودم ازش سرچشمه می گیره و قلبم به خاطرش میزنه و خون رو در رگهام جاری می سارزه ،بگم و فریاد بزنم كه هستی من ،مهربانم،من فقط و فقط به خاطر تو زنده ام ،به خاطر تو نفس میكشم و زندگی میكنم .می ترسم روزی تمام رو یا های با تو بودنم به اخر برسه و مثل یه گل پر پرو تباه بشه ،می ترسم روزی همین رو یاها رو ازم بگیری ودیكه راه برگشتی برام نذاری ،میترسم منو توی جاده انتظار رها كنی و تنهام بذاری ،می ترسم از اینكه یه روز به تنهایی و اشك و حسرت سلام كنم و با تو خداخحافظی پس ترو قسم میدم تنهام نذار،فراموشم نكن و بذار دستات برای همیشه توی دستام باشه ،میدونی كه بدون تو هیچم ،بدون تو غریبم ،بدون تو ..............پس كنارم باش ،دوریت برام سخته ،خیلی سخته .اغاز سفر رو با عشق به تو شروع كردم پس تا انتهای سفر تنهام نذار و بذار كه انتهای این سفر رو با اخرین نگاهی كه به چشمات دارم تموم بشه و به پایان برسه،تا لحظه مرگم كنارم باش و تركم نكن

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 3:40 |

کنار پنجره خیال تنها نشسته ام و خوب می دانم این آخرین بار نیز نخواهد بود  که ثانیه های غریب عمرم را با تردید شماره می کنم. من آنقدر به این تنهایی خو کرده ام که می دانم ماهی تنگ بلور دچار احساس من است و اگر حتی در دریای طوفانی چشمانم رهایش کنم باز هم غمگین خواهد بود . می دانم که معجزه نخواهد شد. می دانم اینجا در سیاهچال زمان من غرق واپسین دل نوشته های دلتنگی خواهم بود . اسیر واژه ی سرد لحظه لحظه های بلند . و تنها خواهشی کوچک شبیه یک پرسش از آخرین قطار زندگی دارم : آیا کنار این همه تنهایی بی حد  کسی خیال مرا به یاد خواهد داشت ؟ کسی صدای شاعرانگی ام را در شب مهتابی شنیده و سراغ حال مرا از قصه می گیرد ؟؟ کمان نمی کنم ستاره ای حتی به یاد من باشد !!!!!

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:31 |
آن زمان که دل خسته ام را شکستی و رفتی و هیچ فکر نمی کردم دوباره یادت کنم !

هرگز نخواستم به یادت بیاورم که چگونه این زندگی را بر من تحمیل کردی !!

این خود تو بودی که رنگ ها را نشانم دادی تا از سیاهی درآیم!

این تو بودی که به من امید دادی تا آرزوهایم را به یاد بیاورم و چه شادمانه آموختم زندگی را از تو و چه عاجزانه خواستم تا بمانی !!!!

ولی افسوس !!!

ولی ..........................

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:4 |

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک سنگ می زدند گنجشکا جدی جدی می مردند!!!!

آدم ها شوخی شوخی زخم زبون می زدند و قلب ها جدی جدی می شکستند !!!

تو شوخی شوخی لبخند ی زدی و من جدی جدی عاشق می شدم !!!

نمی خوای شوخی شوخی به این که جدی جدی به فکرتم     فکر کنی ؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 12:41 |
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟

 

+ نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 14:5 |

گل من گریه مکن

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

+ نوشته شده توسط دنیا در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 17:32 |


Powered By
BLOGFA.COM